تبليغاتX
به نام مرهم اشک هایم در تنهایی...
داستان...

فقیری در خانه نشسته بود وبا خود می گفت کاش یک کاسه سوپ حاضر بود تا بخورم همین موقع پسر همسایه در زد وگفت مادرم مریض است اگر سوپ پخته اید یک کاسه به ما بدهید.

فقیر با خود گفت معلوم است همسایه های ما بوی ارزوهای مارا هم می شنوند

+ نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه 27 بهمن1389 و ساعت 17:54 |
شب تنهایی خوب...

شب شده بود ونگاه از همه شب ها نازکتر.

درامتداد خیابان غربت صدای باران را

روی پلک تر عشق شنیدم وتشنه ی زمزمه:

یک نفر دلتنگ است

یک نفر می بافد

یک نفر میخواند...

از دوردست ها انگار صدای پای یاری امد:

صدای دوست می امد به گوش دوست

وحنجره ای درضخامت خنک باد

غربت یک دوست را زمزمه کرد:

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست .زیر باران باید حرفی زد...

+ نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه 9 آذر1389 و ساعت 0:59 |


Home | E-mail | Archive | Contact | Google

Powered by : BLOGFA - Designer : apolo-web » Reza Farzadnia